تبليغاتX
خودم و خودم


خودم و خودم

باهاش قهر کردم

میدونم که بیشتر تقصیر من بود تا اون

میدونم که خودم مسببش بودم

میدونم که بیش از اندازه دوسش دارم و اینو همیشه بهش ابراز می کنم

میدونم که خیلی کم توقع بودم که این همیشه هم خوب نیست

میدونم که خودم بد عادتش کردم

میدونم که با توجه همیشگیم باعث شدم تا نازشو نکشم نازمو نمی کشه

.

.

میدونم که همه اینارو نمیدونه

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 10:50 توسط فاطمه| |

کاش اون لحظه ای که یکی ازت می پرسه " حالت چطوره ؟ "
و تو جواب میدی " خوبم! "
کسی باشه که محکم بغلت کنه و آروم تو گوشت بگه :
" می دونم خوب نیستی ... "

نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 9:3 توسط فاطمه| |

معشوق من چنان لطیف است
که خود را به « بودن » نیالوده است
که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد
نه معشوق من بود . . .

نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 13:24 توسط فاطمه| |

عینکت را پاک کن

 چشمانت را باز کن

با دقت نگاه کن

زشتی همیشه هست...

ولی زیبایی ها بسیارند!.

نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 14:51 توسط فاطمه| |

من یه ماهی تو یه دریا
همه عشقم تویی تنها
من فقط با تو به اوجم
من فقط عاشق موجم
من نمیخوام که بیفتم توی تور ماهی گیرا
من میخوام باتو بمونم من میخوام در تو بمیرم
تو خالقو من مخلوق تو ام
بذار بمونم عاشق همیشه
تو عاشقو من معشوق توام
ماهی زدریا جدا نمیشه
باتو ساده باتو یکدل
من میمیرم توی ساحل
واسه تو بیقرارم غیر تو عشقی ندارم
عاشقتم عاشقترینم
تا که هستم من همینم
من طپشهای دلم رو با نفسهات میشمارم
من یه ماهی تو یه دریا
همه عشقم تویی تنها
من فقط با تو به اوجم
من فقط عاشق موجم
من نمیخوام که بیفتم توی تور ماهی گیرا
من میخوام باتو بمونم من میخوام در تو بمیرم
تو خالقو من مخلوق تو ام
بذار بمونم عاشق همیشه
تو عاشقو من معشوق توام
ماهی زدریا جدا نمیشه
باتو ساده باتو یکدل
من میمیرم توی ساحل
واسه تو بیقرارم غیر تو عشقی ندارم
عاشقتم عاشقترینم
تا که هستم من همینم
من طپشهای دلم رو با نفسهات میشمارم

نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت 10:47 توسط فاطمه| |

نگاهم را به سویش دوخته ام

چشمانش بسته است و لبانش در جنبش

آهنگی برایم می سراید.

تمام حرف های ناگفته اش را

ترانه وار برایم می خواند

لذت وصف ناپذیری دارد شنیدن آوایی که برای تو از عمق جان نواخته می شود...

نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 10:6 توسط فاطمه| |

امسال در حالی داشتم شمع های روی کیک تولدمو فوت می کردم

که برای خودم و کسی که در کنارم نشسته بود آرزوی خوشبختی کردم

 

نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 15:24 توسط فاطمه| |

دستم بود تو موهاش،داشتم نوازشش می کردم

موقع خداحافظی بود

 گفت بورو دیرت میشه

نتونستم ازش جدا شم

گفت من که همیشه هستم بورو دیرت میشه

نمیدونست اون لحظه از همیشه دلبسته ترم

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 10:0 توسط فاطمه| |

دقیقاً یک هفته پیش بود

خدا اون دست، اون چشم، اون دل،اون لبخند، اون بوسه،اون آغوش، اون نوازش و اون عشقو بهم داد...

خدا بهم داد...

خدا بهترینشو بهم داد

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 11:59 توسط فاطمه| |

من از این دنیا فقط یه دست می خوام

دستی که هر روز غروب برام یه دونه نونِ گرم خاش خاشی بیاره

من از این دنیا فقط یه چشم می خوام

چشمی که وقتی نگاش می کنم فقط خودمو توش ببینم

من از این دنیا فقط یه دل می خوام

دلی که با تپش قلب من زنده باشه

من از این دنیا فقط یه لبخند می خوام

لبخندی که شوق دیدن فردارو در من زنده کنه

من از این دنیا فقط یه بوسه می خوام

بوسه ای که از سر عشق باشه نه هوس

من از این دنیا فقط یه آغوش می خوام

آغوشی که هر شب گهواره من باشه

من از این دنیا فقط یه نوازش می خوام

نوازشی که منو مثل یه بچه آروم کنه

من از این دنیا فقط

من از این دنیا فقط یه...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 8:54 توسط فاطمه| |